تازگیها فکر میکنم که درونم چیزی هاست که خیلی کوچک است، مثل بچه ها. کارهایی میکند که به نظر بقیه عجیب است - خنده دار است - نمیدانم. از طرفی چیز دیگری هست که حوصلش زود سر میرود انگار. پیر است زیادی.
خستهام. هوای تورنتو دوباره سرد شده است. نمیدانم این منام که زندگی را سخت میگیرم یا همیشه چیزی سخت برای گرفتن هست. کاش رهاتر بودیم. "مي خواهم خواب اقاقيا ها را بميرم. خيالگونه، در نسيمي كوتاه كه به ترديد مي گذرد خواب اقاقياها را بميرم."
امروز دلم برای این جا تنگ شد. برای کسانی که این جا را میخواندند. برای کسانی که بیشتر میخواندم. از تهران تا تورنتو 4 ماه فاصله دارم. این جا را دوست دارم. حتی غر هم برای زدن نیست. آیدا باید ذهنش را مرتب کند.
p.s) The main problem of my friends and I being in distance is finding someone to hug, people hug each other, life is short.
¶ 9:38 AM3 commentslinks to this post
Thursday, September 25, 2008
غر
زندگی ما خیلی خنده دار است یک روز سوار هواپیما میشویم و می رویم یک جای دور خیلی دور که کاری را که دوست داریم درست انجام بدهیم ( چه قدر استادم درس ها و گروهمون خوبند) دلم تنگ میشود می دانم بهار این جاست می دانم روزی زیاد دارم با همه حرف میزنم بیشتر از وقتی که ایران بودم می دانم این چیزی بود که خودم خواستم اما خوب باید غرهای را بزنم که چه چیزهایی این جا نیست که من چرا تمرکز روی این مقاله لعنتی ندارم این جا کلی موجود خوب هست که خیلی خوب هم برخورد میکنند اما احساس تعلق نمیکنم فکر میکنم شاید فقط میخواهند خوب برخورد کنند نمیدانم باید غر زد!
"And any time you feel the pain, hey, Jude, refrain Don't carry the world upon your shoulders Well don't you know that its a fool who plays it cool By making his world a little colder"
اینجا زمین گرد است اینجا همهچیز واقعی است من هم هستم تو هم هستی هیچکس به گردی زمین شک ندارد میدانی چهقدر به تاریخ پروازت مانده "چهقدر" چهقدر کوتاه است وقتی زمین گرد است چه قدر دورتر میشوی چهقدر سخت باورم میشود
زمان زمانِ خوبی برای دودل بودن نیست. فکر کن وقتی تمام چیزهایی که برایشان برنامهریزی کرده بودی و تلاش را داری و حالا، آیا همه اینها خوب است؟ و این خوب لعنتی هم چیست. اما انگار آیدا با همین شک هست و هست. این روزها فکر میکردم که در این جا را هم میشود بست، یا بسته اعلام کرد. اما مثل این که دوباره دارم ک.ش مینویسم و هستیم. و آها، حسادت این است که چون او را دوست دارد، کمتر دوستش داشته باشی.
عجیبترین اتفاقها در زندگی واقعی میافتد بز که نباید چپ باشد بزهای چپ را به اوین میبرند و بزهای راست هم نمیدانم از آن اتفاقهایی که میدانیم میافتند، و ما را با خود پرت میکنند و با اینحال امیدواریم که واقعیت ما واقع شود میترسم مونا کوچولو غصه میخورد بز ندارد بز چپ در اوین است لعنت
و عجیب نیست اگر که گفته شود آن دختری که کمی از نیم شب گذشته بیسکویت کرمدار کاکائویی سق میزند به من شبیهتر است تا من و حروف الفبای فارسی بر روی صفحه کاغذ
در این شعر برخلاف آنچه که گمان میکنم انتظار دارید من بسیار شادم و هیچ دلیلی وجود ندارد که فکر کنید که راهی برای رسیدن به شادی وجود دارد در هر حال من بسیار شادم و روزهای شاد روزهای بیدلیل شاد روزهای شاد بیدلیل بعد از ماه من، شهریور که به زودی تمام میشود باقی میمانند من بسیار شادم و هیچ راهی برای رسیدن به شادی وجود ندارد
{با این که خوب میدانم که چرا رفت خوب میدانستم که میرود}
سارا سارا ما با هم بزرگ شدیم بخشی از من را بخشی از ما را بخشی از بهار و ری را با خود بردهاای اینجا هیچ چیز مثل اول نمیشود ما حرف نمیزنیم ولی اینجا هیچ چیز مثل اول نمیشود
من چشمهایم داغ میشوند اینجا هیچ چیز مثل اول نمیشود
کاش بهار بود - تابستان است و من خیلی آفام تابستان است و این پسرها با ذهنهایی درگیر انحنا کلافهام میکنند با ذهنهایی فقط درگیر انحنا حالم را بهم میزنند
"گرفتار
وحشت زده
مبهوت
از شعبده ی زیستن
به چشم دیدن
به گوش شنیدن
به دست سودن
به بینی بوییدن
به زبان چشیدن
به قصد دریافت آن که
زندگی چیست
چه می تواند باشد.
گرفتار
وحشت زده
مبهوت ."
مارگوت بیکل